تبليغاتX
سلام

سلام

علم

نخست اندیشه کن آنگاه بگوی

حرمت علم را به از مال نگه دار

راست گوی و عیب مجوی

راستی که به دروغ ماند هم مگوی

نخست اندیشه کن آن گاه بگوی

تدبیر با عاقلان کن

پیران کار دیده را حرمت دار

از آموختن عار مدار

کار از خود چنان نمای که از ان درنمانی

سود جهان در صحبت دانا شناس

دی رفت و باز نیاید فردا اعتماد را نشاید

حال را باش و غنیمت دان که هم دیر نپاید

تا تو مرا بد خواهی خود را نیک نه مرا بد آید و نه تورا نیک

طالب علم عزیز است و طالب مال ذلیل

علم بر سر تاج است وجهل بر گردن نحل

دود از آتش وگرد از باد چنان نشان ندهد که مرید از پیر و شاگرد از استاد.

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط باران 

زندان

ذهن ما زندان است

ما در آن زنداني

قفل آن را بشكن

در آن را بگشاي

و برون آي از اين دخمه ظلماني

نگشايي گل من

خويش را حبس در آن خواهي كرد

همدم جهل در ان خواهي شد

همدم دانش و دانايي محدوده خويش

و در آن ويراني

همچنان تنگ نظر مي ماني

هر كسي در قفس ذهني خود زنداني است

+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط باران 

گزار

باز آمدم از چشمه ي خواب ،كوزه تر در دستم.

مرغاني مي خوانند.نيلوفر وا مي شد.كوزه تر بشكستم،

در بستم

ودر ايوان تماشاي تو بنشستم.

+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط باران  | 

دریغ

ما که این همه برای عشق

آه و ناله دروغ می کنیم

راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

ـ که بی دریغ -

خون خود را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم

دریغ می کنیم

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باران  | 

آموخته ام

 آموخته ام که

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می توان مقام خرید ولی احترام نه

می توان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

وبالاخره می توان قلب خرید ولی عشق را نه

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط باران  | 

آرزو

پيش از هر چيز برايت آرزومندم كه به خوبي ها عشق بورزي

و نيكان و نيكويي ها نيز به تو روي بياورند.

آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

برخي نادوست و برخي دوست دار

كه دست كم،يكي در جمع شان

مورد اعتمادت باشد.

چون زندگي بدين گونه است،برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،

نه كم و نه زياد،درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم يكي از آن ها اعتراضش،بحق باشد،

تازياده به خودت غره نشوي.

هم چنين برايت آرزومندم صبور باشي

نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند

كه اين كار ساده اي است

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ مي كنند.

اميدوارم به پرنده اي دانه بدهي وبه آواز مرغ سحري گوش كني

وقتي كه آواي سحرگاهي اش را سر مي دهد.

چرا كه از اين راه

احساسي زيبا خواهي يافت،به رايگان.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بيفشاني

هرچند خرد بوده باشد

وبا روييدنش همراه شوي.

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت جريان دارد.

آرزومندم اگر به پول و ثروتي رسيدي

آن را پيش رويت بگذاري و بگويي:اين دارايي من است.

فقط براي اينكه آشكار شود كدامتان ارباب ديگري است!

آري،پول ارباب بدي است اما خدمتگذار خوبي است.

ودر پايان برايت اي مهربان،آرزومندم

همواره دوستي خوب و يك دل داشته باشي

تا اگر فردا آزرده شدي يا پس فردا شادمان گشتي،

با هم از عشق سخن بگوييد و دوباره شكوفا شويد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط باران  | 

دچار

دچار يعني عشق

 

و

 

فكركن كه چه تنهاست!

.............

............

............

اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بي كران باشد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط باران  | 

آموخته ام

آموخته ام وقتی عاشق هستی،عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود تنها چیزی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که می گوید تو مرا شاد کردی.

آموخته ام داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی نه گفت.

آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام که مهم نیست درزندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارند همه ما احتیاج به کسی داریم که لحظه ای باوی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام که فرصت ها هیچ گاه از بین نمی روند بلکه شخصی دیگری فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام که لبخند ارزان ترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد .

آموخته ام که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه برخورد باآن را انتخاب کنم.

آموخته ام که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند اما تمام شادی ها و پیشرفت ها وقتی رخ می دهد که درحال بالا رفتن از کوه باشی.

آموخته ام که بهترین موقعیت برای نصیحت دوزمان است وقتی از شما خواسته می شود وزمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.

آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدن او.

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط باران  | 

هدیه ای برای مادر

سلام:

این داستانو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

"چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدم های موفقی شدند.

چند سال بعد،بعد از شامی که با هم خوردند،درمورد هدایایی که برای مادر پیرشون فرستادند،صحبت کردند.

اولی گفت:من خونه بزرگی را برای مادرم ساختم.

دومی گفت:من یک سالن سینمای بزرگ در خانه او ساختم.

سومی گفت:من خودرویی با راننده تهیه کردم که مادرم رو به سفر ببره.

چهارمی گفت:همتون می دونین که مادر چقدر خوندن کتاب شعر رو دوست داشت و مودونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه،چون چشماش خوب نمی بینه.من شاعری رو دیدم که به من گفت که یه طوطی هست که می تونه چند تا کتاب شعر رو از حفظ بخونه.اون طوطی با کمک ۲۰مربی ودر طول۱۲ سال اینو یاد گرفته من تعهد کردم برای این طوطی به مدت۲۰سال،هرسال ۱۰۰هزار دلار به شاعر بپردازم.مادر فقط باید اسم صفحه رو بگه وطوطی از حفظ براش می خونه.

برادر های دیگر تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از تعطیلات مادر یادداشت تشکری فرستاد.اونوشت:

 

 فیروز عزیزم!خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه.من فقط تو یه اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

منوچهر عزیزم،تو برای من یه سینمای گرون قیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50نفر رو داره.ولی من همه دوستامو از دست دادم،وگوشام هم خوب نمی شنوه.هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

فرهاد عزیز،من خیلی پیرتر از آنم که به سفر بروم.من تو خونه می  مونم پس هیچ وقت از خودرو استفاده نمی کنم به هر حال ازت ممنونم.

فرامرز عزیزترینم،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچکت وبا هدیه خوبت منو خوشحال کردی.جوجه بسیار خوشمزه ای بود!ممنونم!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط باران  | 

سلام:

بیاید بلند پرواز نباشیم.

 

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی،مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان تازه کار پرسید:برای شروع کار،حقوق مورد نظر شما چقدر است؟

مهندس گفت:حدود75هزار دلار درسال،بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.

مدیر منابع انسانی گفت:خوب،نظر شما درباره5هفته تعطیلی،14روز تعطیلی باحقوق بیمه  کامل درمانی وحقوق بازنشستگی ویژه وخودروی شیک ومدل بالا چیست؟

مهندس جوان از جا پرید وبا تعجب پرسید:شوخی می کنید؟

مدیر منابه انسانی گفت:بله،اما یادت باشه اول تو شروع کردی!

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط باران  |